گاه یک روز، شاید چند روز، و هیچ وقت، نه بیشتر از یک هفته، به دنبالم می گردد... شب و روز، و حیران و سرگردان، خیابان ها را، خانه مان را، پادگان را، زمین را، زمان را... همه جا را... و شاید روزی سر قبرم را!!! به دنبالم می گردد تا شانه هایم را تکیه گاه دردهای فروخورده ی خویش کند، چشم هایم را خیره به زیبایی فراموش شده اش، و گوش هایم را لبریز از درد و دل های در گلو رسوب کرده اش... شاید نمی داند که حضورش، چهره اش، صدایش، به هنگام یافتنم لبخندهای نشسته بر لبهای تیره اش، درد و دل هایش، همه و همه و همه و همه، برایم تکراری شده است... و شاید می داند و دوست دارد که نداند، چرا که من، آخرین پناه روزگارم، و آخرین ساده لوح عالم... و او...

من هیچ گاه دل به حالش نسوزانده ام، هیچ گاه دوستش نداشته ام، و هیچ گاه به دل، مخاطب خزعبلاتش، و حضور ملال آور و چهره ی مفلوکش نبوده ام...

دست هایش را بر شانه ام می اندازد، یا سر بر شانه ام می نهد. حرف و حرف و حرف... اشک و اشک و آه... و همه با پس زمینه ای از خستگی راه رفتن های بی وقفه... لبخند وصلش دریاهای سکوت را بی تاب می کند، می هراساند، می خروشاند، و امواج سنگینش را، بر همهمه ی تنفس شهر فرو می ریزد. شاید فقط، تپشی بی صدا بماند از زیستن تکراری شهر، در عمق تاریک سکوت و سکون... راه حل تحمل حضور رنج آورش را نیز فرا گرفته ام، همه در می شوم و دروازه... و فقط نگاهی سرد می شوم و سنگی تلخ، برای آنکه هیچ گاه خود را بیش از این نپندارد که انگلی است، که زندگی ام را می مکد، و حضورم را طلب می کند. بی آنکه بفهمد دلیل میزبان شدنم، همین سکوتی است که میهمان بی آنکه بداند، برایم تحفه می آورد... سکوتی که در آن به شهر تنه می زنی و فقط دهان دریده ای از او می بینی به فریاد، یا فحش، که صدایی از آن بر نمی خیزد! سکوتی که گلوگیر می شود در حلق بوق ماشین های شهر، هر گاه که بی تفاوت، و سر به زیر، میان خیابان هایش قدم می گذاری! سکوتی که پرده ای می شود میان تو و شهر، هرگاه که انگشت اشاره به سوی تو گرفته است و سر در گریبان کرده و موزیانه نگاهت می کند...

اما در عجبم از آنکه میهمانی بداند که حضورش زحمت آور است، اما باز هم طلب کند میزبانی ات را، و پذیرا باشد بار سنگین منتت را! تعجبی که گاه، ذهنم را درگیر در فرضیه ای می کند بس تلخ با نتایجی تلخ تر، که امیدم به آن است که هیچ گاه اثباتش نکنم...: شاید بداند که حضورش برایم بی ثمر نیست، و شاید یی اندیشد که من محتاج تر به حضور اویم، و شاید او بازیگری است بس خبره تر از من، برای یاری من...

نمی دانم، و نمی خواهم بدانم... فقط می خواهم بدانم که من تنها ترین مونسش هستم، تنها ترین تکیه گاهش، تنها ترین مَفَرَّش... 2

من، تنها ترین یار تنهایی ام...

 

لطفا نظر دهید...

 




برچسب ها :
من تنها ترین یار تنهانیم... ,