سلام به دوستان عزیزم

میخوام توی این پست یکی از بهترین و تکرار نشدنی ترین  خاطره ی سفرم رو براتون بنویسم

امیدوارم خوشتون بیاد

خط هشتم/رامین پورعبدا...

«بسم رب الرضا»

نزدیکای عید بود

مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم تا برای رفتن به مدرسه حاضر بشم.مادرم زودتر از من بیدار شده و داره برام صبحونه حاضر میکنه لباسام رو میپوشم وسایلم رو جمع میکنم و میرم سر میز صبحانه.بعد از خوردن صبحانه وسایلم رو برمیدارم و از مادرم خداحافظی میکنم و میرم سمت مدرسه.

وقتی میرم جلوی در مدرسه میبینم دوستام یه جا جمع شدن و مثل همیشه دارن میگن و میخندن میرم بینشون و به همه سلام میکنم،بعد از سلام واحوال پرسی و یه کم زدن تو سرو کله ی هم دیگه یکی از بچه ها میگه امروز چند تا از این بچه مثبت ها میخوان بیان مدرسه برا بچه ها صحبت کنند و بعد ادای یکی از این بچه مثبت ها رو در اوارد که کلی خندیدیم ازش پرسیدم در مورد چی میخوان صحبت کنند:گفت نمیدونم مثل اینه که میخوان اردو ببرن مشهد گفتم بابا این بچه مثبت ها هم که غیر از بردن به مشهد و امام زاده ها کار دیگه ای بلد نیستند حتما هم باید صبح کله ی سحر بلند بشیم نماز بخونیم بابا ول کنید این مسخره ها رو با اون ریشای مسخره شون...

خلاصه اونا اومدن و از بدی شانس اولین کلاسی که قرار بود صحبت کنند کلاس ما بود .هر چی فحش بلد بودم نثارشون کردم حاضر بودم سر کلاس ریاضی بشینم لام تا کام حرف نزنم اما یه کلمه حرفای این ها رو نشنوم.

خلاصه مجبوری نشستیم تو کلاس و منتظر تا این که یکی از این بچه مثبت ها بیاد حرفاشو بزنه بره از شرش خلاص شیم...

 

/ادامه خاطره در پست های دیگه/

لطفا نظر دهید...




برچسب ها :
خاطره ,  اردو ,  مشهد ,  امام رضا ,  اولین نگاه ,