خلاصه مجبوری نشستیم تو کلاس و منتظر تا این که یکی از این بچه مثبت ها بیاد حرفاشو بزنه بره از شرش خلاص شیم...

تو کلاس نشسته بودیم که دیدیم یه نفر با یه عالمه ریش که تا زیر نافش میومد و دکمه پیرهنش رو جوری بسته بود که داشت خفه میشد اومد تو کلاس.همون اول که دیدمش دو سه تا تیکه ی ابدار بارش کردم که کلی با بچه های کلاس خندیدیم

اره اومد تو کلاس و رفت پشت میز معلم ایستاد و گفت:سلام بچه ها که ما هیچ کدوم جواب سلامش رو ندادیم بعدش شروع کرد به حرف زدن که ما اردو مشهد میبریم و کلی حال میده و...خلاصه یه زنگ تموم برای ما حرف زد تا بلاخره زنگ خورد و رفت.یادمه وقتی زنگ خورد بچه ها انگار از زندان اوین فرار کرده باشن با سرعت نور به سمت در خروجی حمله ور شدند حتی کسی یه خداحافظی خشک و خالی هم از اون بچه مثبته نکرد

اونروز گذشتو دوباره فرداش اومدم مدرسه.رفتم نزدیک بچه ها که متوجه شدم دارن در مورد اردو مشهد صبحت میکنند رفتم نزدیک تر که یکی از بچه ها گفت رامین بیا بریم باهاشون مشهد اردوشون رو به...بکشیم منم گفتم ول کنید بابا شما هم که دلتون خوشه من حاضر نیستم با این بچه مثبتا تا سر کوچه برم اونوقت شما میگین با هاشون اردو برم عمرا ،ولی فکرم رو مشغول کرده بود.

وسطای زنگ ریاضی بود که داشیم فکر میکردم بچه ها بد نمیگن بریم اردوشون رو به هم بزنیم...

 

ادامه ی داستان در پست های جدید....

 

لطفا نظر دهید...

 




برچسب ها :
اردو ,  مشهد ,  داستان امام رضایی ,