گاهی اوقات که روی زمین می نشینم یا لباسم خاکی می شود،با ناراحتی خاک آن را می تکانم و احساس می کنم که از خودم بدم

می آید؛ از اینکه فکر هایم چقدر با فکر های آنان فرق دارد،از این که چرا لحظه ای به این فکر نمی کنم که برای همین خاک چقدر

 بدن ها به زمین خورد و دیگر بلند نشد!

با خودم فکر می کنم که من و  تو هم اگر آن روز ها بودیم،حاضر می شدیم لباس های زیبایمان را با لباس های خاکی و خونی آن ها عوض کنیم؟ آن ها که رفتند و من وتو عمری شرمنده ی آنان می مانیم؛ اما چرا وقتی صدای سرفه های باز مانده های آن روز ها را می شنویم، صد ها متر از آن ها دور می شویم تا مبادا به ویروس جبهه مبتلا شویم!

چرا سنگ جلوی صندلی های چرخ دارشان می اندازیم؟

چرا وقتی آن ها را می بینیم ،حتی به خودمان زحمت نمی دهیم به آن ها بگوییم سرتان سلامت.

وبیا با خاک وطن آشتی کنیم و وقتی که پلاکی در تلاٌلو آفتاب برق زد و از خاک آن جسمی بیرون آمد که روحش از ما می خواهد به جای او،با دشمنان دوست نما بجنگیم و من و تو چقدر خجالت می کشیم که این همه سال او هنوز هم به فکر ما بوده است تا مبادا آزادی مان را از دست بدهیم!

ولی من و تو...!

 




برچسب ها :
درد دل ,  دل نوشته ,  شهدای جنگ ,  دفاع مقدس ,  شهادت ,  افلاکیان ,  خاکی ,  خاکریز ,  پلاک ,  خورشید ,  رهبر ,  عشق ,  ایثار ,  شجاعت ,