هر آدمی مثل تندیس است، مجسمه ای زیبا که بگذاری اش گوشه ای از طاقچه ی ذهنت و از وجودش، مصاحبتش،لذت ببری.

آدم ها اغلب دوست داشتنی اند. حالا این وسط یکی خواسته و ناخواسته شروع می کند به خراب کردن مجسمه ات. نشسته ای در یک مهمانی،گوشی تلفن دستت است،مسیری را با یکی پیاده می روی... که یک دفعه می بینی بدون مقدمه،تیشه ی کوچکی را از جیبش درآورد و در کمال آرامش،افتاد به جان مجسمه ات. خجالت می کشی تیشه را از دستش بگیری،شاید هم دلت نمی آید حرفش را قطع کنی؛ ولی ان بخش وجودت که هر روز خیره می شد به مجسمه های زیبای روی طاقچه، حسابی شاکی شده است. یک جور مظلومانه در گوشت نجوا می کند:«ولی آخر،من تندیسم را دوست داشتم؛زیبا بود!».

از آن مهمانی که بلند می شوی ،تلفن را که قطع می کنی،مسیرت که از دوستت جدا می شود... دوباره پسرک خندان وجودت می رود سری به مجسمه هایش بزند، به آدم های قشنگ دنیای ذهنش؛اما آن گوشه ها چیزی آزارش می دهد. چیزی انگار سر جایش نیست چیزی انگار کم است، زیاد است... خوب که نگاه می کند، می بیند یکی از  آن مجسمه ها دیگر زیبا نیست،دیگر دوستش ندارد. نمی فهمد چرا، فقط یادش می آید که موضوع بحث دو ساعت پیش،سه روز قبل... همان مجسمه بوده است!

این روزها  با آدم ها که حرف می زنم، گاهی البته، احساس می کنم بی اجازه دست برده اند به طاقچه ی قشنگم و یکی از آن مجسمه ها را برداشته اند و بی اعتنا می خواهند بزنندش به زمین.دلم هری می ریزد پایین.تندیس های آدم های زندگی ام را دوست دارم، نمی خواهم تکه تکه ببینمشان. نمی خواهم با حرف های بقیه،کم کم طاقچه ام خالی شود؛من بماند و من و یک دنیا غرور.

این روز ها که با آدم ها حرف می زنم، آدم ها که حرف می زنند،یک آن دلم می خواهد داد بزنم؛

به مجســــــمــه ام دست نزن ...............................


برچسب ها :
مجسمه ,  انسان ها ,  خراب کردن ,  لطمه زدن ,  بی حیایی ,  غرور ,  شکسته نفسی ,  خجالت ,  دل ,