خواب خوابم،می زند روی شانه ام.سرم را می کنم زیر پتو،فایده ندارد، ول کن نیست. همیشه بهش می گویم که تو زیادی مسئولیت پذیری و برایش توضیح می دهم که لازم نیست هر روز حتما بیایی بالای سرم و من را صبح زود بیدار کنی؛ ولی فایده ای ندارد چون می نشیند روی میز ، کنار دستم و همه حواسش هست که مرتب چیز هایی را بهم یادآوری کند  که خودم می دانم ولی ترجیح می دهم فراموش شان کنم! مثل اینکه وقت ندارم، دیرم شده، باید عجله کنم، نمی شود همه روز را بخوابم، کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدهم...

گاهی دلم می خواهد به حسابش برسم؛اما زودی پشیمان می شوم و یاد روزی می افتم که حالش خوب نبود، بدنش سرد شده بود و قلبش نامنظم می زد، من حسابی حول شدم و فکر کردم به خاطر شو خی است که روز قبلش کرده بودم .به آب حسلسیت داشت و من به طرفش آب پاشیده بودم. ولی یک دفعه یادم افتاد:باطری!

باطری اش داشت تمام می شد. برایش یک باطری نو گذاشتم و او دوباره سرحال شد و به همان خوبی روز اولش ،پیگیر کارهای من.

راستش درست است که ما مثل هم فکر نمی کنیم و گاهی حرفمان می شود؛ اما خیلی دوستش دارم، چون وقت هایی که تنها هستم و دلم حسابی گرفته، کنار من می نشیند، با مهربانی و حوصله به غصه هایم گوش می دهدو با تیک تیک اش با من حرف می زند...

 

این مطلب رو واسه این نوشتم که آخرش بگم یادمون نره که رفیق همه ی لحضه های شادی و غم و تنهایی و... خداست....

 




برچسب ها :
رفیق ,  تنهایی ,  سکوت ,  تیک تیک ,  ساعت ,  میز ,  یاداوری ,  خدا ,  خداوند ,  و... ,