چشم هایم بسته است...

کسی دارد صدایم میکند؛

بیشتر دقت میکنم،صدای پر مهر مادرم است. مرا به خوردن سحری دعوت میکند از جا بر می خیزم و بر سر سفره پر مهر خدا،پدر و مادرم می نشینم...

بسم الله ارحمن الرحیم

شروع به  خوردن  میکنم و پس از اتمام با شنیدن صدای اذان « الله اکبر» بر میخیزم تا به ملاقات با خدای خویش برم...

وضو میگیرم و بر سر سجاده خویش می نشینم و پس از نیت به ملاقات با خدایم میرم «الله اکبر»

.

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

از خداوند اجازه میگیرم و بر میخیزم تا به رخت گرم خود بپیوندم

...

ظهر است،آفتاب به شدت در حال خود نمایی است، در خیابان در حال حرکت هستم؛مردم در حال رفت و آمد هستند،کمی جلوتر مردم  زیادی ایستاده اند به آن سمت میروم.چشم هایم به یک آبخوری می افتد که مردم برای خوردن آب از آن منتظر ایستاده اند

آب کمی از آن می آید انگار او هم از این کار راضی نیست.یاد تشنگی خود می افتم؛تشنگی به جسمم فشار آورده است،سرم گیج می رود،نفس خویش میگوید:برو آب بخور مگر فرق تو با آن مردم چیست،آن ها آب می خورند تو هم آب بخور...

از دست نفس خویش ناراحت میشوم سرم را پایین می اندازم و زیر لب زمزمه میکنم:

«صل الله علیک یا اباعبداله»

وبه راهم ادامه میدهم....

چند دقیقه ای به افطار مانده،گرد خانواده ام بر سر سفره مینشینم؛پدر همچنان مشغول خواندن قرآن است،مادرم زیر لب ذکر میکوید،همشیره ام در حال چینش سفره است و برادرم هم در سکوت به فکر رفته است... صدای موذن می آید«الله اکبر» از جا بر می خیزم تا اول به ملاقات با خدای خویش بروم و بعد افطار کنم

چه ملاقات دلنشینی بود ،بر سر سفره مینشینم و پس از خواندن سوره ی قدر خرمایی بر دهان میگذارم...

در جایم دراز کشیده ام و فکر میکنم؛به دیروز،به امروز و به فردا

خدایا چقدر غریب شده ای در زمین؛مردمی دیگر به میهمانی بزرگ تو نمی آیند،ناراحت میشوم ولی تو همچنان میگویی:

الله الرحمن الرحیم

ومن باز شرمنده تو میشوم،غافل شده بودم از اینکه تو همیشه بخشنده و مهربان هستی...

دوستت دارم...

الهی العفو...

و چشم هایم را میبندم...

 




برچسب ها :
ماه رمضان ,  ماه خدا ,  ماه میهمانی بزگ ,  ماه بندگی ,  ماه مغفرت ,  ماه ایستادگی ,  ماه عاشقی با خداوند ,  ماه شب زنده داری ,  ماه روزهفتشنگی و گرسنگیفماه تحمل و استادگی ,  ماه سحر های دلنشین ,  ماه افطار های زیبا ,  صل الله علیک یا اباعبداله... ,